جلال الدين الرومي
159
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل مرا عجب مىآيد كه اين حافظان چون پى نمىبرند از احوال عارفان « 1 » . چنين شرح كه مىفرمايد وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ « * » . غمّاز خاص خود اوست كه فلان را مشنو . هرچ گويد كه او چنين است با تو هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ « * * » ، الّا قرآن ، عجب جادوست غيور چنان مىبندد كه صريح در گوش خصم مىخواند . چنانك فهم مىكند و هيچ خبر ندارد و از لذّت آن بىخبرست يا خود « 2 » باز مىربايد . خَتَمَ اللَّهُ « * * * » عجب « 3 » لطفى دارد ختمش مىكند « 4 » كه مىشنود و فهم نمىكند و بحث مىكند و فهم نمىكند . اللّه لطيف و قهرش لطيف و قفلش لطيف امّا نه چون قفل گشايش « 5 » كه لطف آن در صفت نگنجد . من اگر از اجزا خود را فروسكلم « 6 » 281 از لطف بىنهايت و ارادت « 7 » قفلگشايى و بىچونى فتّاحى او خواهد بود . زنهار ، بيمارى و مردن را در حقّ من متّهم مىكند كه آن جهت روپوش است . كشندهء من اين لطف و بىمثلى او « 8 » خواهد بودن . آن كارد يا شمشير كه پيش آيد « 9 » جهت دفع چشم اغيار است تا چشمهاى نحس « 10 » بيگانهء جنب ، ادراك اين مقتل نكند « 11 » .
--> ( 1 ) . ح : به وى نمىبرند به احوال عارفان ( * ) . سورهء قلم آيهء 10 ( * * ) . همان سوره آيهء 11 و 12 ( 2 ) . در اصل نيست و به جاى ( با خود ) در اصل ( تا زود ) است ( * * * ) . ح : سورهء بقره آيهء 7 ( 3 ) . ح : ( عجب ) ندارد ( 4 ) . ح : ( مىكند ) را ندارد ( 5 ) . ح : گشائيش ( 6 ) . اصل : بركشانم ( 7 ) . ح : و لذاذت ( 8 ) . ح : ( او ) ندارد ( 9 ) . ح : آيند ( 10 ) . ح : نجس ( 11 ) . اصل : به ادراك آن مقبل نكند